محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
16
تفسير قرآن صفى على شاه
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 28 ] كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ( 28 ) چگونه كافر شويد به خدا و حال آنكه بوديد مردهها پس زنده كرد شما را پس ميراند شما را پس زنده مىكند شما را پس بسوى او بازگشت كنيد ( 28 ) كيف باللّه تكفرون ما را بس است * بهر ارشاد ار به دار جان كس است مردگان بوديد ، حقتان زنده كرد * بر حيات عاريت زيبنده كرد پس بميراند ز بعد از زندگى * پس برانگيزاند از پايندگى جمله ميرند اوست باقى لا يزال * سوى او گرديد راجع لا محال با تو گويم نكتههاى بكر نغز * گر كه دارى از معانى جان و مغز هر زمان اين زندگان را مرد نيست * نقد جان را سوى مخزن برد نيست در تحرك تن مثال آب جوست * انتقال از رتبههاى افناى اوست چون كند در رتبهء ديگر ورود * حشر و بعثش اندر آن رتبه است زود اين تحرك جوهرى باشد بنام * تا حيات عنصرى گردد تمام هم بر آن سانست عالم را نهاد * ز آن سبب شد نام او كون و فساد جمله كونيات را اينست حال * بنگرى گر نقل تبديل و زوال حشر اصغر اين بود وين روشنست * حشر اكبر بعد موت اين تن است حق برانگيزاند اين ذرات را * تا تو دانى اقتدار ذات را اندرين موت طبيعى خاص و عام * سوى او گردند راجع لا كلام ز آنكه در هر رتبهء او حاضر است * نيست جايى غير او وين ظاهر است غير او باشد عدم يعنى كه نيست * پس رجوع جمله بر ذات غنى است بشنو از موت ارادى شرح خاص * كان بخاصان دارد اى جان اختصاص آن فناى نفسها در وحدتست * پس حياتى در حيات از حضرتست بالحقيقة آن بقاى مطلق است * فانى فى اللَّه باقى بالحق است از مقام نفس تا جمع وجود * پايه پايه تا لقاى شاه جود هر مقامى سوى وحدت رجعتى است * اتصالش بر مشاهد رؤيتى است در شهود ذات بىفصل و فتور * ضوء گردد راجع اندر اصل نور گشت ميدان صاف و ميدان تاز ماند * آنكه باقى بود باقى باز ماند مردن اين مردمان مرگ زنست * چون بميرد مرد باقى ذو المن است مرگ مردان رفتن اندر منزلست * ماند آنجا آنكه سلطان دل است شو قلندر دل بر آنجا هم مبند * بگذر از نقص و كمال و چون و چند هر كسى زين اصطلاح آگاه نيست * تو بمان اى آنكه جز تو شاه نيست باز گشتم جستجو افسانه است * جستم اكنون دلبر اندر خانه است بهر ما گسترده خوانى در سراى * ميرود هر سو پى خانه خداى [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 29 ] هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ( 29 ) اوست آنكه آفريد براى شما آنچه در زمين همگى پس مستولى شد و قصد كرد بسوى آسمان پس راستكرد هفت آسمان را و او بهر چيزى توانست ( 29 ) كرده خلق او بر شما گيجان مست * در زمين قبل از تقاضا هر چه هست پس به پا كرد آسمان را در مدار * هفت كون هر يك بنوعى پايدار معنى ارض و سما را بيگزند * عالم سفلى و علوى گفتهاند عالم سفلى است اين كون شهود * عالم عنصر مواد هر وجود قصد كرد آن گه بآغاز سما * قصد باشد نكتهء ثمّ استوى از عناصر وز مواد دانيه * مستوى شد بر جهات عاليه كون جسمانى سفلى بىسخن * نسبتش باشد باعضاء و بدن هفت افلاك ار كه دارى واردات * شد اشارت بر جهات عاليات اولين ملكوت ارضيه است او * و آن قواى طبع نفسانيه خو خواندهاند اين رتبه را اعراف جن * گر كه بر تعريف قومى مطمئن عالم نفس است هم ثانى بنقل * و آن سيّم قلب و چهارم كون عقل پنجمين سرّ و ششم اقليم روح * شد خفى هفتم گرت باشد فتوح دان خفا را سر روحى در فتوح * غير سرّ قلبى است آن سرّ روح گفت حيدر من به راه آسمان * اعلم از راه زمينم بيگمان وان مقاماتست در راه صفا * چون توكل يا قناعت يا رضا اهل حكمت عقل را دانند روح * صوفيان دانند قلب با فتوح نزد صوفى عقل قوهء عامله است * آنكه نفس ناطقه است و كامله است عقل گر باشد ترا ذوقى سليم * هست نفس ناطقه نزد حكيم صوفيان گويند عقلى كو سر است * موضع صيقل ز قلب انور است قلب باشد مستنير از نور روح * كوست نفس ناطقه اندر فتوح اصطلاحات ار كه باشد مختلف * تو مشو از راه معنى منحرف اين نه تفسير است و نه رأى منست * هست تأويلى و ز ارباب فنست نقل اقوالست لازم در كلام * بهرهور گردند تا زان خاص و عام عامه را حاجت بتأويلات نيست * لازم اين تحقيق در آيات نيست ليك خاصان را قناعت در كلام * نيست جز از روى برهان تمام گو سخن از روى برهان گر مهى * رو گريز ار عقل و فهم كوتهى گفت قرآن را بطونست و خفا * پس چرا دارى ز اسرارش ابا تو بدانش ناتمامى اى سليم * اوست بر هر چيز تا دانى عليم هر كه را خواهد به قدر فهم او * علم بخشد تا چه باشد سهم او كرده سهم فيلسوفان را دليل * سهم صوفى كشف قلبست اى خليل خلق را از سهم صوفى بهره نيست * زانكه كسرا آن دل و آن زهره نيست ز آنچه او گويد بدرّد زهرهات * پس دهد از نقل و برهان بهرهات نكتهها را با تو گفتم مو بمو * تا چه فهمى زين كلام بىغلو باز گردم سوى تفسير كلام * آنچه باشد اصل تحقيق كرام [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 30 ] وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ ( 30 ) و چون گفت پروردگارت مر فرشتگان را بدرستى كه من پديد آورنده او در زمين جانشين ، گفتند آيا ميگردانى در زمين كسى را كه كند در آن